تبليغاتX
عکسهای وحشتناک و ترسناک و کلیپ های وحشتناک
عکس های وحشتناک و ترسناک و کلیپ های وحشتناک

تا حالا سربريده شده ديديد ميدونم از نزديك نديديد اگر هم تا حالاسرهاي بريده ديده باشيد تو اينترنت و ماهواره و ... ديديد حالا دوست داريد جند تا تصويروحشتناك از سرهاي بريده شده ببينيد

اين عكس ها معمولا" عكساي مقتوليني هستند كه به قتل رسيدن يا به طور فجيعي تصادف كردن كه سراشون از تنشون جدا شده تصاويروحشتناك و فوقالعاده ترسناك هستند لطفا"+18 و –بيماران قلبي  

 براي ديدن همه تصاويرروي ادامه مطلب كليك كنيد

تصاوير وحشتناك / بريدن سر / سرهاي بريده شده /


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/30ساعت   توسط وحشتناکیها | 

نمي دونم تا حال به فكر خودكشي افتادين يا نه ولي اگر يك روزي خود كشي 1خواستين خود كشي كنيد مثل ادم خودكشي كنيد چون خودكشي حرمت داره ولي اينم بدونيد كه امام علي (عليه اسلام) ميگه خودكشي كار ادماي ضعيفه

حالا يه چند تا تصوير خود كشي كه خيلي خيلي وحشتناك هسنتد رو

 براتون ميزارم :چون تصاوير وحشتناك و فوقالعاده فجيع هستن لطفا" +18 و – بيماران قلبي تصاوير وحشتناك / تصاوير خود كشي/ خود كشي /خودكشي  +18براي ديدن همه تصاوير روي ادامه مطلب كليك كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/29ساعت   توسط وحشتناکیها | 

بهبه اعدام من كه از اعدام خيلي خوشم ميادتو اين پست تصوير هاي اعداميه سه نفر رو

ميزارم دوتا از اين سه نفرنوجوون هستندكه يكي از اونا زير 18 سال سن داره و اونيكي هم كه همتون ميشناسين عامل بمب گذاريزاهدان در سال 86 هست. اميدوارم ببينيد و عبرت بگيريد و هميشه به اينفكر بكنيد كه چرا ادم بايد تا اين حد در كنترل نفسش ضعيف باشه كه كارش به اينجا ها بكشه.

براي ديدن همه عكس ها روي ادامه مطلب كليك كنيد.  

  تصاوير اعدام و عكس اعدام.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/16ساعت   توسط وحشتناکیها | 

در کتاب دانستنیهایی درباره جن ، تالیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمی ماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است:

ماجرایی در تاریخ 1359 شمسی مطابق با 1980 میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:

مرد 33 ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد .

ابو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است

.
روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود

---------------------------------------------------------------------------------------------

استرکاکس تو داری من رو میکشی!

استرکاکس در سال 1878 میلادی یک دختر 18 ساله ی معمولی بود که در شهر « نووا اسکوتیا»ی کانادا زندگی می کرد . دختری که فعالیت های شریرانه ی پولترگایستی زندگی اش را زیر و رو کرد. یکی از شبهای همین سال استر ناگهان از خواب پرید و با وحشت به والدین اش گفت که یک موش به رختخواب او راه پیدا کرده. بعدا جعبه ای را دیدند که صداهای ترسناکی از آن به گوش میرسید اما وقتی در آن جعبه را باز کردند خالی بود. استر شب بعد دوباره با ترس و وحشت بسیار از خواب پرید . او این بار ادعا کرد که در حال مرگ است و این در حالی بود که بدنش به اندازه ی دوبرابر حالت طبیعی باد کرده و متورم شده بود. خانواده استر در همین حال صدی رعد و برق را شنیدند اما آسمان صاف و عاری از هر ابری بود. گرچه بعدا تورم بدن استر برطرف شد اما پدیده های عجیب همچون به پرواز در آمدن رختخواب در فضای اتاق استر ادامه یافت و حتی روز به روز خشن تر از پیش می شد.
خانواده ی کاکس برای حل این مشکل دکتر خانوادگی شان را فرا خواندند. دکتر کاریت مشغول معاینه ی استر بود که ناگهان زیر بالشی ای که در کنار دختر قرار داشت خود به خود به هوا برخاست و شدیدا به سر دکتر اصابت کرد . سپس صدای گوشخراشی از پشت سر دکتر شنیده شد و او سرش را که برگرداند بر روی دیوار مقابل این جمله نقش بسته : استرکاکس تو داری من رو میکشی.
حوادث مذکور در خانه ی کاکس ها برای ماههای متمادی ادامه یافت . این حوادث تنها هنگامی متوقف می شدند که استر در خانه نبود. بعدا یک آتش سوزی مهیب در انبار علوفه خانه روی داد . دادگاه عامل اصلی وقوع این آتش سوزی را استرکاکس معرفی کرد و او را به 4 سال اقامت در زندان محکوم کرد . بعد از این ماجرا فعالیتهای شریرانه ی پولترگایستی متوقف شد. خانواده ی کاکس و دکتر آنها و نیز بسیاری از اهالی محل اعتقاد داشتند که این پدیده های شریرانه کار یک روح بد ذات بود که می خواست استر را شکنجه بدهد.
کارشناسان در بررسی این پرونده به این نتیجه رسیدند که استر به صورت نا آگاهانه و غیر عمدی در کانون انرژی حرکتی روحی و روانی خویش قرار داشت و این انرژی که ناشی از سرکوب شدن احساسات این دختر جوان بود عامل اصلی تمامی این حوادث به شمار می رفت.
منبع : دیدار با ارواح نوشته ی کارن هارل مترجم: بیژن اشتری

http://vahshatnakiha.blogfa.com/    http://vahshatnakiha.blogfa.com/    http://vahshatnakiha.blogfa.com 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت   توسط وحشتناکیها | 
چند داستان واقعی از زندگی با ارواح !!!

شكارچيان روح و محققان مسائل ماوراءالطبيعه براي كشف مكان‌هايي كه در قلمرو ارواح هستند و تحقيق و بررسي درباره آنها از مسير عادي خود خارج مي‌شوند و به راه‌هاي گوناگوني دست مي‌زنند اما افرادي هستند كه نيازي به جستجو به دنبال يافتن ارواح ندارند. ارواح هميشه در كنارشان هستند و در خانه خودشان.

(توري وي) و خانواده‌اش از اين نوع افراد خاص هستند. آنها در يك خانه قديمي كه متعلق به قرن هجدهم ميلادي است، زندگي مي‌كنند. خانه‌اي كه آشكارا تحت حكمفرمايي چندين روح و موجود نامرئي است. مطلبي كه مي‌خوانيد، داستان خانه (توري) است. من هميشه از اين‌كه در خانه‌اي كه حقيقتا خانه ارواح است بزرگ شده‌ام، احساس خوش‌اقبالي مي‌كنم. پدربزرگ و مادربزرگم بيش از پنجاه سال در يك خانه كهن دويست ساله با معماري باستاني زندگي كردند. اين خانه كه خانه روياهاي من است و نام آن را (خانه نانا) گذاشته بودم، در موطن من يعني مركز (نيوهمپ شاير) قرار دارد و به سبك اواخر سال‌هاي 1700 ساخته شده است.ادامه اين اتفاق را بخوانيد:

آليس دوست خيالي من

من در طول مدت عمرم (اكنون 28 سال دارم) در مقاطع مختلفي در آن خانه زندگي كرده‌ام. من و خواهرم از وقتي خيلي بچه بوديم مي‌دانستيم يك چيزي در آن خانه با همه خانه‌ها تفاوت دارد. يادم مي‌آيد تقريبا سه سال داشتم و درون تخت حفاظ‌دارم گريه مي‌كردم و مادرم را صدا مي‌زدم چون احساس مي‌كردم كسي در آن اتاق ايستاده است و مرا نگاه مي‌كند. آن موقع‌ها فقط يك حمام در آن خانه بود كه آن هم در بالاي پله‌هاي طبقه دوم قرار داشت. در طبقه دوم چهار اتاق خواب هم بود كه دو در دو طرف راهرو قرار داشتند. پلكان ديگري هم به اتاق زير شيرواني ختم مي‌شد. من و خواهرم هر دو مي‌ترسيديم تنهايي به طبقه بالا برويم چون هميشه فكر مي‌كرديم يك نفر آنجا ايستاده است و ما را تماشا مي‌كند. آن‌قدر ترسيديم كه حتي وقتي به حمام مي‌رفتيم هم لاي در را باز مي‌گذاشتيم.


مادرم مي‌گويد وقتي دو يا سه سال داشتم يك دوست خيالي به نام (آليس) براي خودم پيدا كرده بودم. تمام مدت با آليس بازي مي‌كردم و هميشه درباره او حرف مي‌زدم ولي ناگهان اين عادت را يك باره كنار گذاشتم و ديگر چيزي درباره او نگفتم. مادرم كه توجهش به موضوع جلب شده بود، علت را از من جويا شد. من جواب دادم: (او مرد) حالا هيچ‌كدام از ما نمي‌دانيم كه آيا واقعا آليس يك خيال بود يا يك روح.


يك خاطره ديگر هم از دوران كودكي‌ام به ياد دارم. يك روز روي تاب درون حياط نشسته بودم و به تنهايي بازي مي‌كردم و در همان حال خانه را تماشا مي‌كردم. ناگهان چشمم به پنجره اتاق زير شيرواني افتاد. قسم مي‌خورم كه يك نفر آنجا ايستاده بود و به من نگاه مي‌كرد. از نه سالگي به خواندن داستان‌هايي از ارواح روي آوردم و كاملا شيفته و مسحور آنها شدم. به همين خاطر وقتي مادرم گفت (خانه نانا) در تسخير ارواح است اصلا تعجب نكردم. همان وقت بود كه مادر داستان‌هاي واقعي از ارواح را كه براي او و دايي‌هايم در آن خانه اتفاق افتاده بود، تعريف كرد. او درباره مردي گفت كه وقتي خيلي كوچك بود تصويرش را در آينه اتاقش ديد. او مردي سيبلو بود كه آستين‌هايش را به سبك قديم با كش بالا نگه داشته بود.

شوخي‌هاي روحانه
مادربزرگ اهل بيرون رفتن نبود و اغلب در خانه به كارهاي معمولي مي‌پرداخت. آن وقت‌ها مادرم يك اسب داشت و وقتي او و برادرهايش در مدرسه بودند، مادربزرگ به اسب آب مي‌داد و آن را از اصطبل بيرون مي‌آورد تا در چراگاه بچرد. يك روز كه به همين منظور از خانه بيرون رفته بود، بعد از مدتي بازگشت و دستگيره را چرخاند تا آن را باز كند و به داخل برود ولي در باز نشد. خلاصه اين‌كه مادربزرگ مجبور شد از پنجره طبقه اول به داخل برود و وقتي در ورودي را از پشت نگاه كرد، ديد كسي يا چيزي آن را از داخل قفل كرده است. يك كم ترسيده بود ولي نه زياد زيرا تا آن زمان تقريبا همه افراد خانه حداقل يك‌بار موارد مشابهي را تجربه كرده بودند و اين بار نوبت به مادربزرگ كه من او را (نانا) صدا مي‌زدم رسيده بود. دفعه بعد دوباره مادربزرگ براي رسيدگي به اسب بيرون رفت. سپس به خانه برگشت. دستگيره را چرخاند ولي باز هم در باز نشد. دوباره از پنجره به داخل رفت و فهميد يك نفر بخاري قديمي و بزرگ اتاق پذيرايي را بيرون آورده، آن را در مسير اتاق پذيرايي تا در ورودي خانه حمل كرده و آن جا قرار داده است. حتما به او حق مي‌دهيد كه حسابي بترسد. آن روز مادربزرگ به همسايه‌اش تلفن زد و از او خواست تا برگشتن پدربزرگ پيش او بماند. اتفاق بعدي براي پدربزرگ افتاد. آن روز او در انبار مشغول كندن پوست يك آهو بود كه همان روز شكار كرده بود. او بهترين چاقوي مخصوص شكارش را برداشت و در ديوار فرو كرد بعد به آن طرف انبار رفت تا چيزي بياورد وقتي به سوي ديوار برگشت تا چاقو را بردارد و به كارش ادامه دهد، چاقويي در كار نبود. پدربزرگ گوشه و كنار انبار را گشت ولي تا به امروز ديگر كسي اثري از آن چاقو پيدا نكرده است.

داستان پيرمرد
وقتي چهارده سال داشتم پدر و مادرم از يكديگر جدا شدند و من، مادر، خواهر و برادر كوچكم به خانه ارواح مادربزرگ و پدربزرگ نقل مكان كرديم. از آنجا كه من نوه بزرگ نانا و پدربزرگ بودم اوقات زيادي را در كنار آنها مي‌گذراندم ولي آن زمان كه با مادر، خواهر و برادرم به آن جا رفتيم بيش از هر زمان ديگري فعاليت‌هاي ارواح را احساس مي‌كردم.
نمي‌دانم درست است يا غلط ولي بارها شنيده‌ام ارواح از بچه‌ها انرژي مي‌گيرند و من، در آن زمان كه سه بچه در آن خانه حضور داشت اولين شبح را به چشم ديدم. آن روز روي تختم به خواب عميقي فرو رفته بودم كه ناگهان بي‌دليل بيدار شدم. صداي زنگ ساعت طبقه پايين به گوشم خورد و ناخودآگاه به ساعت شماطه‌دار اتاقم نگريستم. دقيقا نيمه‌شب بود. احساس غريبي داشتم. فكر مي‌كردم كسي مرا تماشا مي‌كند. به پايين تختم نگاه كردم. غباري سپيدرنگ ديده مي‌شد. آن غبار يا مه شبيه به يك انسان بود. انساني كه هيچ قسمت از اندامش قابل ديدن و شناسايي نبود. پيش خودم تجسم كردم كه او يك پيرمرد با ريش سفيد است. خيلي ترسيدم، برگشتم و به روي شكم خوابيدم و بالش را روي سرم فشار دادم. لازم به گفتن نيست كه آن شب ديگر خوابم نبرد. در طول اين سال‌ها خيلي اتفاقات در آن خانه افتاده است كه همه آنها انسان را به ياد ارواح و اشباح مي‌اندازد. خيلي چيزها ناپديد مي‌گشتند و بعد از مدتي خود به خود در جايي پيدا مي‌شدند كه صدبار گشته بوديم. بوهايي عجيب از عطرهاي قديمي در فضا مي‌پيچيد يا حتي گاه پيانو نيمه‌هاي شب به خودي خود آهنگ مي‌نواخت.

ارواح بچه‌گانه
آن موقع‌ها ديگر مادر كار با اسب را آغاز كرده بود. او آموزش سواركاري مي‌داد و اسب تربيت مي‌كرد. هميشه بچه‌ها دور و بر خانه ما در حال بازي و جست و خيز بودند. يك روز كه ما به نمايشگاه اسب رفته بوديم، پدربزرگ پيش مادربزرگ رفت و شروع به نق زدن كرد. او از والدين اين دوره و زمانه شكايت داشت و مي‌گفت ما كه پرستار بچه نيستيم كه آنها بچه‌هايشان را دور و بر خانه ما رها مي‌كنند. مادربزرگ با تعجب گفت (ولي امروز هيچ بچه‌اي اين‌جا نيست. همه به نمايشگاه اسب رفته‌اند.)
پدربزرگ جواب داد (ولي يك دختر كوچولوي مو طلايي آن بيرون دارد مي‌دود.) مادربزرگ تاكيد كرد هيچ بچه‌اي اين‌جا نيست. اين تنها دفعه‌اي نبود كه دختر كوچولوي مو طلايي در آن خانه ديده شد. يك روز برادر پنج ساله‌ام هم او را ديد و يك‌بار ديگر يكي از شاگردان مادرم گفت دخترك مو طلايي را پشت پنجره طبقه بالا ديده است. شايد او آليس بود! جالب است يك‌بار برادرم گفت يك دلقك شيطاني را در آشپزخانه ديده است. شايد اين حرف برادرم به نظر احمقانه برسد ولي مادرم مي‌گويد من هم وقتي كوچك بودم يك‌بار گفتم در آشپزخانه يك دلقك وحشتناك ديده‌ام.

يك شاهد باتجربه
مادرم مدتي به دو برادر تعليم اسب سواري مي‌داد. يك روز مادر آن دو به مادرم گفت: (اين دور و بر موجودات زيادي هستند.) مادرم با تعجب پرسيد: (موجودات؟!) زن پاسخ داد: (بله، ارواح، من آنها را مي‌بينم.) آن زن حس ششم قوي‌اي داشت و خداوند اين توانايي ذاتي را در وجود او قرار داده بود كه مي‌توانست ارواح را به چشم ببيند. او با پليس ماساچوست همكاري مي‌كرد و با كمك قدرت منحصر به فرد خود، افراد مفقود شده را پيدا مي‌كرد. او گفت: هر بار كه به خانه ما مي‌آيد، روح دو پسر بچه را مي‌بيند كه بيرون خانه زندگي مي‌كنند. او همچنين افزود: محلي كه خانه ما در آن قرار دارد درست شبيه به يك معبر است كه ارواح در آن رفت و آمد مي‌كنند.
يك شب از آن خانم دعوت كرديم به خانه ما بيايد و آن جا را دقيق‌تر ببيند. او گفت: چهار روح اصلي در اين خانه زندگي مي‌كنند كه يكي از آنها (ادوارد) نام دارد. او همان سايه‌اي بود كه ما هميشه در پله‌ها و سالن خانه احساسش مي‌كرديم. يك‌بار كه با سرعت از پله‌ها بالا مي‌دويدم تا به دستشويي برسم سايه‌اي از يك انسان را جلوي خود ديدم و ناگهان در جايم ميخكوب شدم. به شدت ترسيدم. مي‌توانستم پشت سر او را به راحتي ببينم. آن سايه از من گذشت و از ديوار انباري رد شد و به درون آن رفت. مادربزرگ هم او را ديد. آن زن گفت آن سايه (ادوارد) بوده او در آن خانه زندگي نمي‌كرده و دوست خانوادگي ساكنان آنجا بوده است. ادوارد انسان بسيار تنهايي بود و پس از مرگ تصميم گرفت به آن خانه بازگردد زيرا خاطرات خوشي را از آن جا داشت. زن در ادامه گفت: ادوارد به ما علاقه زيادي دارد و دوست دارد ما اين موضوع را بدانيم. آن خانم به روحي به نام (ويولت مينز) هم رسيد ولي مطمئن نبود كه ويولت يك دختربچه است يا يك نوجوان ولي مي‌دانست او هميشه آنجاست. او همچنين گفت: خانم مسن‌تري نيز در آن خانه هست كه دوست دارد براي همه مفيد باشد.

موجودات آشپزخانه!
همان سال مادر مجددا ازدواج كرد. يك شب يكي از دوستان پدرخوانده جديدم به همراه پسر نوجوانش در خانه ما بودند. پسر او يك بچه شهري بود كه خيلي زود از فعاليت خسته مي‌شد. آن شب او روي كاناپه اتاق پذيرايي خوابيد. نيمه‌هاي شب چراغ خواب او خاموش شد. او برخاست و به آشپزخانه رفت تا برق آنجا را امتحان كند، ولي در كمال حيرت و وحشت سه (چيز) را ديد كه دور ميز ناهارخوري نشسته‌اند. صبح روز بعد وقتي از خواب برخاستيم او گفت: (چيزهاي عجيبي در اين خانه هست. مي‌خواهم بروم خانه خودمان!) بايد بگويم كه ما اصلا حرفي از ارواح خانه به او نزده بوديم. او ديگر هرگز به خانه ما برنگشت. حتي پدرش هم به آن جا نيامد.
من مي‌توانم تا ابد درباره اتفاقات عجيب خانه‌مان برايتان بنويسم. ما هرگز احساس خطر يا تهديد نمي‌كرديم. در واقع آن ارواح را بخشي از خانواده خود مي‌دانستيم و احساس مي‌كرديم آنها از ما و از خانه‌مان محافظت مي‌كنند.
نيشگوني با انگشتان استخواني
اين آخرين و شايد عجيب‌ترين اتفاقي است كه برايتان نقل مي‌كنم. ده سال گذشته پدربزرگ و مادربزرگ زمستان‌ها به فلوريدا مي‌رفتند و در ماه آوريل دوباره به (نيوهمپ شاير) باز مي‌گشتند و تا ماه اكتبر در آن جا مي‌ماندند. دو سال پيش قبل از اين‌كه آنها آماده بازگشت به فلوريدا شدند، مادربزرگ در طبقه بالا و در يكي از اتاق خواب‌ها جلوي كامپيوترش نشسته بود و كار مي‌كرد. ناگهان كسي از پشت سر او را نيشگون گرفت. نيشگوني كه به قول خودش گويي با انگشتان بلند و لاغر استخواني گرفته شده بود.
آن موقع پنجاه و دو سال بود كه مادربزرگ در آن خانه زندگي مي‌كرد ولي اين نخستين باري بود كه او واقعا ترسيد و تا دو هفته بعد هيچ‌وقت به تنهايي و بدون پدربزرگ به طبقه بالا نمي‌رفت. اين اولين باري نبود كه (او) با مادربزرگ تماس داشت. بارها وقتي در آشپزخانه در حال كار بود احساس مي‌كرد كسي از كنارش مي‌گذرد و با بدن او برخورد مي‌كند ولي اين بار نيشگون او واقعا مادربزرگ را از جا پراند. من به مادربزرگ گفتم: (نانا، شايد او ادوارد بوده كه مي‌خواسته به شما بگويد نمي‌خواهد از اين‌جا بروي.) ولي حرف من درست به نظر نمي‌رسد چون پدربزرگ قسم مي‌خورد كه اين (اجنه او هميشه آن ارواح را اين طور خطاب مي‌كرد) تا فلوريدا به دنبالشان مي‌رود.

بازگشت فرزند
پسر 22 ساله من روز هشتم آگوست از دنيا رفت. او در حال موتورسواري بود كه يك اتومبيل به او زد و ضربه مغزي شد. پسرم هفت روز در كما بود و فكر مي‌كنم در آن هفت روز بيشتر اوقات روحش از بدنش جدا مي‌شد. شب اول وقتي در حالت نيمه بيداري بودم پيش من آمد و گفت آن تصادف تقصير او نبوده است. روز آخر يك‌بار ديگر آمد و گفت گيج شده و نمي‌داند چه كند. همان روز عصر پسرم مرد. از آن زمان تاكنون اتفاقات عجيبي برايم افتاده است. ولي چند روز پيش عجيب‌ترين آنها برايم رخ داد. آن روز صداهاي زيادي در گوشم مي‌شنيدم به طوري كه تصميم گرفتم كمي بخوابم. ساعت يازده صبح بود. به پهلو دراز كشيدم. احساس كردم چيزي به پشتم خورد. برگشتم. كاملا بيدار بودم. پسرم پاي تختم ايستاده بود به طور باورنكردني سفيد بود و نوري نقرهآبي از او به اطراف مي‌پاشيد. نوري شبيه به الكتريسيته. مي‌توانستم به راحتي او را ببينم، موهايش، صورتش، عضلات بازويش و... كاملا بيدار بودم. با صداي بلند نامش را صدا زدم. او مثل هميشه لبخند زد و به طرف من آمد. اصلا نفس نمي‌كشيدم. قبل از اين‌كه به تخت برسد ناگهان متلاشي شد و به ميليون‌ها ستاره تبديل شد. تمام اين اتفاقات حدود پانزده ثانيه طول كشيد. من بيدار بيدار بودم و از اين اتفاق سر در نمي‌آوردم. او پسرم بود. خودش بود ولي با چهره‌اي روحاني. تا آخر عمرم اين اتفاق را فراموش نخواهم كرد و دوست دارم باز هم او را ببينم.
+ نوشته شده در  86/10/09ساعت   توسط وحشتناکیها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به همه برو بچه هاي با حال ايراني
وبلاگ وحشتناکیها در زمینه های زیر فعالیت داره : عکس های وحشتناک و ترسناک کلیپ های وحشتناک داستان های وحشتناک روح و ارواح جن و اجنه خود کشی قتل اعدام و ...
راستي اگه مايل به تبادل لينك بوديد وبلاگ منو با نام " عکسهای وحشتناک و ترسناک" لينك كنيد بعد از طريق نظرات يا ايميل بهم اطلاع بديد تا منم در كمتر از2 روز شما رو لينك كنم .(البته باید پیج رنکتون 3 یا بیشتر باشه).

پیوندهای روزانه
بزرگترین سایت دانلود مستقیم فیلم و عکس
ضرب المثل های انگلیسی
رنگین نما
عكس هاي داغ
اخبار روز وابسته به جوانان جبهه ملی قبرس
پادشاه دانلود ایران
تصاویر واقعی از موجودات ناشناخته
ENVISION
کرانه گمنام
گالري عکس و دانلود کلیپ موبایل
"اس ام اس هاي عاشقانه"
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
بهمن 1386
دی 1386
آرشیو موضوعی
عکسهای وحشتناک و ترسناک
کلیپ های وحشتناک و ترسناک
داستان های وحشتناک و ترسناک
روح و ارواح , جن واجنه
خود کشی, قتل, اعدام
جنایت ,شکنجه, تیرباران
کالبد شکافی و فجایع فیزیکی
حوادث ورزشی
حوادث و تصادفات مرگبار
عکسهای متفرقه 18+
عکسهای شیطان پرستان
پیوندها
دانلود کلیپ موبایل
عکسهای وحشتناک و ترسناک
جوک های جدید و اس ام اس های جدید
عکسهای بازیگران و خوانندگان ایرانی و خارجی
سیستم کلیکی ایرانی
عکسهای بازیگران ایرانی و خارجی و ...
دانلود کلیپ موبایل
دانلود کلیپ موبایل
سايت عكس عكس بازيگران كشتي كج و ...
افسانه جومونگ
مرکزدانلود برنامه وکرک
جديدترين عکسهاي خنده دار
جديدترين پيامک ها
منبع مقالات رايگان
جديدترين جوک ها
اخباربازیگران هالیوود وایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

*